جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى
791
تحفة الملوك ( فارسى )
دفع نمودن شهوت خود را به هرجايى كه اتفاق افتد نمىشود ، بلكه قلب او در دفع نمودن شهوت تعلق به جايى و به شخص مخصوصى مىگيرد و طالب صور و شمايلى كه ملايم و مناسب طبيعت روحيّت او است مىگردد . و دويّم از حالات ، آن است كه تعلق قلب او بهجاى و به شخص مخصوصى نه به جهت طلب وقاع و حصول لذت مجامعت است ، بلكه به جهت محض وصال و نظر نمودن در شكل و شمايل او و مكالمه و محادثه و مفاكهه نمودن با او است . و سيّم از حالات ، آن است كه از براى بعضى اتفاق افتاده و مىافتد كه به سبب قوّت و طول مدت عشق و رياضت نفس و صفاى روح او ، ترقى به مدارج عارفين و مراتب اشخاصى مىنمايد كه هيچ گونه التفاتى از براى ايشان به حظوظ فانيهء دنيويه و شهوات نفسانيه نمىباشد ، بلكه غايت همت و نهايت نهمت ايشان معرفت خداوند و حضور و معيت و استيناس و مناجات با او و نفرت و وحشت از ماسواى او است . و در كتاب امالى روايت شده است كه سؤال نموده شد از جناب امام جعفر عليه السّلام از عشق كه چهچيز است و چه حالت است ؟ پس جواب فرمودند كه « تلك قلوب خلت عن محبة اللّه فاذاقها اللّه حلاوة غيره » « 1 » ؛ يعنى آنكه عشق حال دلهايى است كه خالى مانده است از محبت خداوند ، پس به اين سبب چشانيده است خداوند به آن دلها حلاوت و شيرينى غير خود را . و مخفى نماناد كه در اين حديث خصوصا در فرمودهء « فاذاقها اللّه » كه مقرون به لفظ فاى سببيت است اشاره به مقصد و به مرتبهء بلندى و مؤيد كلامى است كه گفتهاند : « المجاز قنطرة الحقيقة » ؛ لكن از آنجايى كه رمزى است خفى ، اگر كه پى به آن برده نشود ، پس لااقل در صدد انكار آن نبايد برآمد . آرى ، تا نگردى آشنا زين پرده رمزى نشنوى * گوش نامحرم نباشد جاى پيغام و سروش در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد * زان كه آنجا جمله اعضا چشم و بايد بود گوش بر بساط نكتهدانان خودفروشى شرط نيست * يا سخن دانسته گو اى مرد عاقل يا خموش « 2 »
--> ( 1 ) . صدوق ، امالى ، ص 531 ، مجلس 95 ، ح 3 ، با اندكى اختلاف ؛ حديث اينچنين است : « قلوب خلت من ذكر اللّه فأذاقها اللّه حبّ غيره » . ( 2 ) . ديوان حافظ ، ص 193 و 194 ، رقم 286 .